یادش بخیر قدیمها تایمهای خالی روز یا شبم پر بود از خوندن نوشتههای کوتاه یا نقل قولهایی از نویسنده های مختلف
و الان به واسطه گشت و گذار تو وبلاگ دوستهای متعدد و سبک نوشتاریشون یا خوندن دغدغههاشون حس میکنم چقد زندگی و کار و مشغلههای متعدد منو از شخصیت قبلیم دور کرده!
البته بیشتر میشه گفت از دوران بارداری تا این دو سالی که گذشته و درگیر بچهداری بودم این مساله شدت پیدا کرده، گاهی با چیزهایی مواجه میشم که حس میکنم قرنها از سنم گذشته و من از زمان حال بیخبرم!
چقد همه چی یهو عوض شد برای منی که هر لحظه و هر ثانیه در حال گوش دادن به آهنگ بودم!
یادم نمیره ۶ صبح تا بیدار میشدم که ساک وسایلمو جمع کنم و صبحونه آماده کنم و برم باشگاه اولین کارم بعد بیدار شدن پلی کردن آهنگهای جدیدی بود که شب گذشته قبل خواب دانلود کرده بودم!
الان چی؟ اصلا نمیدونم کی چی میخونه!
یا مثلا کتاب خوندن، نوشتن، تمرینهای طراحی یا خط خودکاری و .... چقدر من عوض شده!
مادر شدن اونم اوایلش خواه و ناخواه از ۲۴ ساعت میتونه ۲۰ ساعت وقتتو به خودش اختصاص بده و تمام اولویتهای زندگیت رو خط بزنه و بشه اولین اولویت هر لحظه و هر ثانیهات!
نه اینکه خودمو یادم بره ها
نه اینکه دیگه نخوام واسه خودم وقت بزارم یا به خودم و خواستههای خودم اهمیت بدم نه
اتفاقا کلی کارها هست که در کنار همین شغل مادر بودن دارم انجام میدم ولی تایمشون کمه
مثلا اگه قبلا با خیال راحت پامو رو هم میزاشتم و کتابمو دست میگرفتم و با حوصله تا هر جا که دلم میخواست میخوندم و کنارش چای یا قهوه میزاشتم و با حوصله هر متنی رو که میخواستم چند بار میخوندم و اگه خسته میشدم وسطش چرتی هم میزدم الان اینجوری شده که...

خستهای، کلی کار انجام دادی، کلی با بچه بازی کردی یا گریه و لجبازیاشو تحمل کردی و اصلا از لحاظ مغزی کششی نداری و سرتاپای وجودت رو اضطراب و استرس گرفته ولی بچه خوابیده و تو میدونی یکی دو ساعت بیشتر برای خودت تایم نداری و اگه بخوای استراحت کنی از دستش میدی...
با همون و حال آشفته تو ذهنت نگا میکنی میبینی یه عالمه کار هست که دوس داری انجام بدی ولی عمرا بشه همه رو توی این یکی دو ساعت انجام داد
میای میری کتابو برمیداری ولی اصلا ذهنت یاری نمیکنه که توش عمیق شی و ببینی چی به چیه! یا چند صفحه که میخونی از شدت خستگی فقط دوس داری چرت بزنی
در کل خیلی چیزا بعد اومدن بچه عوض شده، دیگه این من یه من بیخیال نیست که فقط فکر خودش و کاراش و علایقش باشه، این من انگار داستان زندگیش به پایان رسیده و حالا نقش راوی داستان زندگی یه نفر دیگه رو به عهده گرفته و وظیفشه بتونه این داستان رو تا اخرش خوب و بینقص پیش ببره
انگار از نو متولد شدی و اینبار قراره بهتر زندگی کنی، اشتباهاتی که انجام دادی رو اصلاح کنی، کمبودهایی که تو خانواده داشتی رو برطرف کنی و ...
هی، چقد دلم برای خودم تنگ شده... همین!