01:03 1404/12/29 | مامان گیسو | 32 نظر | 41 پسند

پرنسس قشنگم امسال متاسفانه برای تولد دوسالگیت تو شرایط خوبی نبودیم، یعنی کشور تو وضعیت مناسبی نبود!

اوضاع اینترنت خراب بود و من نتونستم برات وسایل جشن سفارش بدم

دست و دلم هم نمی‌رفت که کاری کنم

ولی ته دلم همش ناراحت بودم و غصه می‌خوردم

چون این روزها میرن و دیگه بر‌نمیگردن، فقط میمونه همین عکسای یادگاری که من بعدا بهت نشون بدم و برات تعریف کنم

با خودم گفته بودم این شرایط جنگ و استرس و بدبختی تموم بشه و برسیم به روزای خوب هر موقع شده برات تولد دوسالگیت رو بگیرم

ولی امشب دیگه دلم طاقت نیاورد و خیلی یهویی با همون وسایلی که داشتیم بسرم زد برات تولد بگیرم

چشمات از خوشحالی برق میزد

هنوز نمیدونی تولد چیه ولی عاشق فوت کردن شمعی

تازه وقتی دیدم از اون بنری که واسه تزیین تولد گذاشتم می‌ترسی و نمیری نزدیک تم وایسی تا ازت عکس بگیرم با خودم گفتم پس خیلیم بد نشد که تدارکات ندیدم :)

تولدت مبارک زیبای من❤️

برچسب‌ها : #

یادداشتهای روزهای جنگ

#

تولد

#

دوسالگی

#

گیسو

01:05 1404/12/26 | مامان گیسو | 6 نظر | 21 پسند

به نظرم همه‌ی آدم ها،

یه بار باید تا تهش برن؛

تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارن

برن و تا جون دارن براش بجنگن!

اونقدر که خسته و زخمی برگردن.

مهم نیست که ته ش برنده شن یا بازنده،

مهم اینه که تهشو دیدن.

کسی که تهشو دیده دیگه از هیچی نمیترسه.

مدیون دلش نیست که شاید میشد.

01:44 1404/12/25 | مامان گیسو | 12 نظر | 25 پسند

یکی از بازی‌هایی که دوس داره سنگ بازیه!

اینکه انواع سنگهای رنگ و بارنگ رو جمع کنه یه گوشه یا حتی دو سه تاشو توی دستش نگه داره یا مثلا کنار رودخونه باشی بندازه توی آب...

معمولا هم سنگهای کوچولو رو دوس داره و براشون ذوق میکنه

خونه مادربزرگش بودیم (پدری) اونجا از تو حیاط چندتا سنگ برداشته بود، اینبار سنگ کوچیک گیرش نیومده بود، دو سه تا بزرگ برداشته بود

خواستیم بریم، سنگا رو با خودش آورد توی ماشین و تو بغلم نشسته بود، فیس تو فیس

تو مسیر بودیم، سرم پایین بود و برای یه لحظه برق از چشمام پرید😑

نمیدونم چی شد که تو اون فاصله خیلی کم محکم اون سنگ بزرگی که تو دستش بود رو زد وسط صورتم!

دقیقا بین دوتا ابروهام

درد وحشتناکی پریده بودی توی سر و چشمم و با یه دست چشمامو گرفته بود و با دست دیگه اونو که نکنه به خاطر تکون‌های ماشین بیفته و چیزیش بشه...

داشت می‌خندید، چشامو باز کردم و نگاش کردم بدون هیچ عکس‌العملی، قشنگتر از همیشه بود، معصوم‌تر از همیشه، همین که دید نگاهش می‌کنم قهقهه زد

با خودم تو کلنجار بدی بودم

میدونستم که هیچی نمیفهمه ولی اون موجود خبیث درونم میگفت الان وقتشه بزنیش تا حساب کار دستش بیاد

ولی یه نیروی درونی خاص مانع از این حرکت اشتباه میشد و دعوتم میکرد به سکوت

از کارش واقعا عصبی بودم

میدونی! آخه؛ همون دورانی که ۳-۴ ماهش بود و تازه داشت یاد می‌گرفت میتونه با دستاش بزنه و مدام اطرافیان می‌خواستن بهش زدن و پرت کردن یاد بدن من هر شب و هر روز و هر ثانیه با ملایمت دستاشو می‌گرفتم و میگفتم ما با دستامون کسی رو نمی‌زنیم، نازی مامان ناااازی و دستاشو آروم میکشیدم رو صورتم

خودمم همیشه نوازشش میکردم

هیچوقت هم یاد نگرفت که کسی رو بزنه، یه وقتایی که توی چالشهای رشدیش یا دندون دراوردناش بودیم و پرخاشگری داشت هروقت میخواست با دستاش بزنه انگار یادش می‌افتاد که کارش درست نیست و به جاش محکم بغلم می‌کرد

منم هیچوقت ازش انتظار نداشتم یهو الان با شروع سن دوسالگی بخواد همچین حرکتی انجام بده، اونم رو منی که بشدت بهم وابسته‌است و نقطه امنش‌ام

تونستم خشممو کنترل کنم ولی چون دیدم بهش خوش‌گذشته و می‌خواد دوباره اونیکی سنگشو هم پرت کنه یکم سرش داد زدم که بده من این سنگا رو، سنگا رو هم با عصبانیت از دستش گرفتم و از پنجره انداختن بیرون بعدم روشو اونور کردم و یکم محکم نشونمدش رو پام، اینا دیگه واقعا دست خودم نبود! اونم برای منی که خودم با خشم و کتک‌های وحشتناک فیزیکی بزرگ شدم

نمیخوام رو کارم سرپوش بزارم ولی عذاب وجدانی هم از این بابت ندارم، ثبت می‌کنم که یادم باشه برم اینبار رجوع کنم ببینم تو این موقعیت بهترین کار چیه و بعدش باید چکار کرد...

23:12 1404/12/24 | مامان گیسو | 14 نظر | 21 پسند

خونه رو زده منفجر کرده بهش میگم مامـــــــااان میتونی وسایلاتو جمع کنی؟

با عشوه میگه نـــــــــه

میگم چـــــــــرا؟

میگه هشته (خسته میشه دخترم😂)

• رفته زیر صندلی غذاش داره نقاشی می‌کشه :))

23:11 1404/12/24 | مامان گیسو | 0 نظر | 10 پسند

وقتی مامانت ناخنکاره و یه چیزایی از رو دستش یاد گرفتی😂❤️

درباره

جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم می‌چرخند و حرف‌هایی که شاید در هیاهوی روزمره گم می‌شوند. اینجا می‌نویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کرده‌ام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظه‌ای با واژه‌های من هم‌نشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه می‌بینید، تکه‌ای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابه‌لای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین: 1
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید گوگل امروز: 0
  • بازدیدکنندگان امروز: 1
  • بازدیدکنندگان دیروز: 15
  • بازدیدکنندگان هفتگی: 16
  • بازدیدکنندگان ماهانه: 1