اینکه انواع سنگهای رنگ و بارنگ رو جمع کنه یه گوشه یا حتی دو سه تاشو توی دستش نگه داره یا مثلا کنار رودخونه باشی بندازه توی آب...
معمولا هم سنگهای کوچولو رو دوس داره و براشون ذوق میکنه
خونه مادربزرگش بودیم (پدری) اونجا از تو حیاط چندتا سنگ برداشته بود، اینبار سنگ کوچیک گیرش نیومده بود، دو سه تا بزرگ برداشته بود
خواستیم بریم، سنگا رو با خودش آورد توی ماشین و تو بغلم نشسته بود، فیس تو فیس
تو مسیر بودیم، سرم پایین بود و برای یه لحظه برق از چشمام پرید😑
نمیدونم چی شد که تو اون فاصله خیلی کم محکم اون سنگ بزرگی که تو دستش بود رو زد وسط صورتم!
دقیقا بین دوتا ابروهام
درد وحشتناکی پریده بودی توی سر و چشمم و با یه دست چشمامو گرفته بود و با دست دیگه اونو که نکنه به خاطر تکونهای ماشین بیفته و چیزیش بشه...
داشت میخندید، چشامو باز کردم و نگاش کردم بدون هیچ عکسالعملی، قشنگتر از همیشه بود، معصومتر از همیشه، همین که دید نگاهش میکنم قهقهه زد
با خودم تو کلنجار بدی بودم
میدونستم که هیچی نمیفهمه ولی اون موجود خبیث درونم میگفت الان وقتشه بزنیش تا حساب کار دستش بیاد
ولی یه نیروی درونی خاص مانع از این حرکت اشتباه میشد و دعوتم میکرد به سکوت
از کارش واقعا عصبی بودم
میدونی! آخه؛ همون دورانی که ۳-۴ ماهش بود و تازه داشت یاد میگرفت میتونه با دستاش بزنه و مدام اطرافیان میخواستن بهش زدن و پرت کردن یاد بدن من هر شب و هر روز و هر ثانیه با ملایمت دستاشو میگرفتم و میگفتم ما با دستامون کسی رو نمیزنیم، نازی مامان ناااازی و دستاشو آروم میکشیدم رو صورتم
خودمم همیشه نوازشش میکردم
هیچوقت هم یاد نگرفت که کسی رو بزنه، یه وقتایی که توی چالشهای رشدیش یا دندون دراوردناش بودیم و پرخاشگری داشت هروقت میخواست با دستاش بزنه انگار یادش میافتاد که کارش درست نیست و به جاش محکم بغلم میکرد
منم هیچوقت ازش انتظار نداشتم یهو الان با شروع سن دوسالگی بخواد همچین حرکتی انجام بده، اونم رو منی که بشدت بهم وابستهاست و نقطه امنشام
تونستم خشممو کنترل کنم ولی چون دیدم بهش خوشگذشته و میخواد دوباره اونیکی سنگشو هم پرت کنه یکم سرش داد زدم که بده من این سنگا رو، سنگا رو هم با عصبانیت از دستش گرفتم و از پنجره انداختن بیرون بعدم روشو اونور کردم و یکم محکم نشونمدش رو پام، اینا دیگه واقعا دست خودم نبود! اونم برای منی که خودم با خشم و کتکهای وحشتناک فیزیکی بزرگ شدم
نمیخوام رو کارم سرپوش بزارم ولی عذاب وجدانی هم از این بابت ندارم، ثبت میکنم که یادم باشه برم اینبار رجوع کنم ببینم تو این موقعیت بهترین کار چیه و بعدش باید چکار کرد...
جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم میچرخند و حرفهایی که شاید در هیاهوی روزمره گم میشوند. اینجا مینویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کردهام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظهای با واژههای من همنشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه میبینید، تکهای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابهلای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.