یه فیلم و یه کتاب دانلود کردم!
دخترم خوابیده...
مراسمات درددل و عشق و عاشقی و همسرداری بهجا اورده شده...
بالاخره تایمم آزاد شده
ایرپادمو گذاشتم فقط نمیدونم الان فیلم ببینم بهتره یا کتاب بخونم :|
یه فیلم و یه کتاب دانلود کردم!
دخترم خوابیده...
مراسمات درددل و عشق و عاشقی و همسرداری بهجا اورده شده...
بالاخره تایمم آزاد شده
ایرپادمو گذاشتم فقط نمیدونم الان فیلم ببینم بهتره یا کتاب بخونم :|
هیچ وقت نتونستم مامانم و رفتارهایی که داره رو درک کنم! هیچ وقت رابطه مامان دختری خوب و احساسی با هم نداشتیم!
هرچقد سعی کردم و میکنم که بهش نزدیک باشم توی چهرهاش ذرهای محبت نمیبینم که جذبم کنه!
هر کاری هر موقع براش انجام دادم ذرهای قدرشناسی یا تعریف ازش ندیدم...
امروز ساعت ۴ظهر بهش زنگ زدم میگم من قرمهسبزی درست میکنم تو برنج درست کن شام بیایم پیش هم باشیم
میگه من دارم میرم پیادهروی...
میگم خب تا شب وقت زیاده برو برگرد
میگه ما واسه خودمون شام داریم!
گفتم باشه خب نوش جونتون
الان اومدم اینجا قابلمهاشو روی گاز دیدم درشو باز کردم
چهارتا تیکه گوشت ریشریش شده که از ظهر مونده ته ظرف و وعده یه نفرم نیست رو دیدم میگم پس گفتی شام دارم😑 محل نمیده میگه دارم و رفت
حیاط خلوت رو که باز میکنم دستامو بشورم میبینم گاز آشپزخونه کثیفش رو پوشونده 🫠
نمیفهمم این عادتهای وسواس گونه رو
وقتی گاز رو پوشونده یعنی دیگه پخت و پز نمیکنم😂
برای همین بوده که الکی گفته شام دارم...
🔸حرفام زیاده وقتم کم، فعلا همین غرغرا باشه تا بعد
این روزها انگار همه مردهایم! نه به مرگ جسم، که به مرگی از جنس سکون، از جنس فراموشی نبض زندگی گویی روحها، جامانده از هیاهویِ روزگار، در خلسهای تلخ فرو رفتهاند. شاید این همان روز رستاخیزیست که سالها وعدهاش را به ما داده بودند؛ نه با صیرورت ارواح از خاک، بلکه با فرو رفتن در خاکستر خاموشی
جنگ، این رستاخیز وارونه، مردگان زندهای را بر جای گذاشته است. هیاهوی بمبها، پژواک فریادهای گمشده در سکوت، و ویرانیهایی که گویی از دل کابوسی هزارساله برمیخیزند. وعدهی رستاخیز، نوید حیاتی دوباره بود، اما این روزهای ویران، رستاخیزی از جنس فقدان را به نمایش میگذارند. روزی که آرزوی شنیدن صدای آشنا، دگرگون میشود به ترس از شنیدن آژیر خطر
اما مگر نه این است که هر پایانی، آغاز چیزی دیگر است؟ شاید این «مرگ» جمعی، تلنگری باشد برای بیداری؛ برای یافتن معنا در دل این بیمعنایی پرهیاهو. رستاخیز حقیقی، شاید نه در آسمانها، که در همین زمین سوخته رقم بخورد؛ در توان ما برای دیدن نوری در تاریکترین لحظات، در همبستگی خاکسترهای پراکنده برای شعلهور ساختن دوبارهی امید، و در دمیدن روحی تازه به کالبد خستهی روزگار. این خاکستر امروز، میتواند بذری باشد برای رستاخیز فردایی که خود خواهیم ساخت
جنگنده پشت جنگنده!
یکسره از اینجا در حال رفت و آمدن و من هر لحظه میترسم بزنه و بیدارش کنه😭
بیناموسا دخترم خوابه نیاید دیگه اَه! :(
یادش بخیر قدیمها تایمهای خالی روز یا شبم پر بود از خوندن نوشتههای کوتاه یا نقل قولهایی از نویسنده های مختلف
و الان به واسطه گشت و گذار تو وبلاگ دوستهای متعدد و سبک نوشتاریشون یا خوندن دغدغههاشون حس میکنم چقد زندگی و کار و مشغلههای متعدد منو از شخصیت قبلیم دور کرده!
البته بیشتر میشه گفت از دوران بارداری تا این دو سالی که گذشته و درگیر بچهداری بودم این مساله شدت پیدا کرده، گاهی با چیزهایی مواجه میشم که حس میکنم قرنها از سنم گذشته و من از زمان حال بیخبرم!
چقد همه چی یهو عوض شد برای منی که هر لحظه و هر ثانیه در حال گوش دادن به آهنگ بودم!
یادم نمیره ۶ صبح تا بیدار میشدم که ساک وسایلمو جمع کنم و صبحونه آماده کنم و برم باشگاه اولین کارم بعد بیدار شدن پلی کردن آهنگهای جدیدی بود که شب گذشته قبل خواب دانلود کرده بودم!
الان چی؟ اصلا نمیدونم کی چی میخونه!
یا مثلا کتاب خوندن، نوشتن، تمرینهای طراحی یا خط خودکاری و .... چقدر من عوض شده!
مادر شدن اونم اوایلش خواه و ناخواه از ۲۴ ساعت میتونه ۲۰ ساعت وقتتو به خودش اختصاص بده و تمام اولویتهای زندگیت رو خط بزنه و بشه اولین اولویت هر لحظه و هر ثانیهات!
نه اینکه خودمو یادم بره ها
نه اینکه دیگه نخوام واسه خودم وقت بزارم یا به خودم و خواستههای خودم اهمیت بدم نه
اتفاقا کلی کارها هست که در کنار همین شغل مادر بودن دارم انجام میدم ولی تایمشون کمه
مثلا اگه قبلا با خیال راحت پامو رو هم میزاشتم و کتابمو دست میگرفتم و با حوصله تا هر جا که دلم میخواست میخوندم و کنارش چای یا قهوه میزاشتم و با حوصله هر متنی رو که میخواستم چند بار میخوندم و اگه خسته میشدم وسطش چرتی هم میزدم الان اینجوری شده که...

خستهای، کلی کار انجام دادی، کلی با بچه بازی کردی یا گریه و لجبازیاشو تحمل کردی و اصلا از لحاظ مغزی کششی نداری و سرتاپای وجودت رو اضطراب و استرس گرفته ولی بچه خوابیده و تو میدونی یکی دو ساعت بیشتر برای خودت تایم نداری و اگه بخوای استراحت کنی از دستش میدی...
با همون و حال آشفته تو ذهنت نگا میکنی میبینی یه عالمه کار هست که دوس داری انجام بدی ولی عمرا بشه همه رو توی این یکی دو ساعت انجام داد
میای میری کتابو برمیداری ولی اصلا ذهنت یاری نمیکنه که توش عمیق شی و ببینی چی به چیه! یا چند صفحه که میخونی از شدت خستگی فقط دوس داری چرت بزنی
در کل خیلی چیزا بعد اومدن بچه عوض شده، دیگه این من یه من بیخیال نیست که فقط فکر خودش و کاراش و علایقش باشه، این من انگار داستان زندگیش به پایان رسیده و حالا نقش راوی داستان زندگی یه نفر دیگه رو به عهده گرفته و وظیفشه بتونه این داستان رو تا اخرش خوب و بینقص پیش ببره
انگار از نو متولد شدی و اینبار قراره بهتر زندگی کنی، اشتباهاتی که انجام دادی رو اصلاح کنی، کمبودهایی که تو خانواده داشتی رو برطرف کنی و ...
هی، چقد دلم برای خودم تنگ شده... همین!
جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم میچرخند و حرفهایی که شاید در هیاهوی روزمره گم میشوند. اینجا مینویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کردهام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظهای با واژههای من همنشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه میبینید، تکهای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابهلای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.