این روزها انگار همه مردهایم! نه به مرگ جسم، که به مرگی از جنس سکون، از جنس فراموشی نبض زندگی گویی روحها، جامانده از هیاهویِ روزگار، در خلسهای تلخ فرو رفتهاند. شاید این همان روز رستاخیزیست که سالها وعدهاش را به ما داده بودند؛ نه با صیرورت ارواح از خاک، بلکه با فرو رفتن در خاکستر خاموشی
جنگ، این رستاخیز وارونه، مردگان زندهای را بر جای گذاشته است. هیاهوی بمبها، پژواک فریادهای گمشده در سکوت، و ویرانیهایی که گویی از دل کابوسی هزارساله برمیخیزند. وعدهی رستاخیز، نوید حیاتی دوباره بود، اما این روزهای ویران، رستاخیزی از جنس فقدان را به نمایش میگذارند. روزی که آرزوی شنیدن صدای آشنا، دگرگون میشود به ترس از شنیدن آژیر خطر
اما مگر نه این است که هر پایانی، آغاز چیزی دیگر است؟ شاید این «مرگ» جمعی، تلنگری باشد برای بیداری؛ برای یافتن معنا در دل این بیمعنایی پرهیاهو. رستاخیز حقیقی، شاید نه در آسمانها، که در همین زمین سوخته رقم بخورد؛ در توان ما برای دیدن نوری در تاریکترین لحظات، در همبستگی خاکسترهای پراکنده برای شعلهور ساختن دوبارهی امید، و در دمیدن روحی تازه به کالبد خستهی روزگار. این خاکستر امروز، میتواند بذری باشد برای رستاخیز فردایی که خود خواهیم ساخت