خونه رو زده منفجر کرده بهش میگم مامـــــــااان میتونی وسایلاتو جمع کنی؟
با عشوه میگه نـــــــــه
میگم چـــــــــرا؟
میگه هشته (خسته میشه دخترم😂)
• رفته زیر صندلی غذاش داره نقاشی میکشه :))

خونه رو زده منفجر کرده بهش میگم مامـــــــااان میتونی وسایلاتو جمع کنی؟
با عشوه میگه نـــــــــه
میگم چـــــــــرا؟
میگه هشته (خسته میشه دخترم😂)
• رفته زیر صندلی غذاش داره نقاشی میکشه :))

جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم میچرخند و حرفهایی که شاید در هیاهوی روزمره گم میشوند. اینجا مینویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کردهام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظهای با واژههای من همنشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه میبینید، تکهای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابهلای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.