دو روزه مشغول خوندن کتاب (خاطرات یک ابله سیاسی) بودم
توی این شرایطی که الان هستیم خیلی تونستم باهاش همزادپنداری کنم و خیلی شبیه حس و حال اینروزهامون بود :(
پدرم من و گیسو و مامانم رو برده بود بیرون شهر که هوایی عوض کنیم همینطور که هوای امروز شهر منو یاد این جمله از کتاب میانداخت:
اضطراب در هوا موج میزند مثل ساعات قبل از طوفان!
دخترمو که خواب بود محکم بغل گرفته بودم و افکارم همه جا در حال چرخیدن بود
کاش همه خواب بودیم و از خواب بیدار شیم و ببینیم همه چی برگشته به حالت عادی، خیلی چیزا عوض شده و میتونیم بیاسترس و بدون نگرانی برای آینده زندگی کنیم!
با اینکه عید نوروز و همه جا سرسبز شده ولی میشه سایه جنگ رو همه جا دید! از شیشههای چسب زده خونهها گرفته تا تعطیلی یسری کسب و کارها و حتی دیدن ماشینهای نظامی بیرون از شهر که مجبورن پاسگاهها رو خالی کنن و برن تو زمین خالی روبه روی پاسگاه و چهارچشمی با استرس هر لحظه منتظر فرود اومدن موشک باشن!
در حالی که داشتم آهنگ مزخرفی که از پخش ماشین بابا میشندیدم رو گوش میدادم سری به گذشته زدم و با خودم گفتم چقد هر دهه سطح دغدغههای ما آدما عوض میشه!
یه زمانی عاشق این بودم که کنار پنجره ماشین بی سر و صدا و بدون توجه به بقیه و طرز فکرشون هندزفریمو فرو کنم تو گوشم و برم توی لاک تنهایی خودم!
ولی الان با وجود این وروجک دیگه نه تنها بفکر لاک تنهاییم نیستم بلکه تمام فکر و ذکر و حال و آیندهام شده این نیموجبی که اصلا نمیدونم آخرش از من راضی هست یا نه!
این جنگ لعنتی روز به روز داره پیچیدهتر میشه و حالا باید ۵ روز دیگه استرس بکشیم که ببینیم تهش قراره چی بشه!
