تقریبا یک ماهه که جنگزده شدهایم!
یادمه ما دقیقا پنجشنبه قبل جنگ از تهران برگشتیم و جمعه جنگ شروع شد!
و دقیقا روز دوم جنگ اولین حمله اینجا به مرزبانی که خیلی هم به خونه ما نزدیکه باعث شد کلی سرهنگ و سردار و سرباز و ... کشته شه!
یه جورایی اولین صداها حالت سورپرایز گونهای داشت! ساعت ۳ شب در حالی که گیسو مست خواب بود و حتی تکون هم نخورد و من و شوهرم هم خیلی ریلکس بیدار شده بودیم و تو همون حالت فقط به صدای بمبها کوش میدادیم!
دوست دوران دبیرستانم که تو یه گروه همکلاسیهامون همیشه با همدیگه در ارتباطیم و به واسطه شغل همسرش که سرگرد همین مرزبانی بود یکی از طرفدارهای دو آتیشه ج.آ و خامنهای
اون شب هنوز اخبار ایران خبر مرگ خامنهای رو تایید نکرده بود و این دوستمون برعکس همیشه که توی گروه حضور داشت و از همون قدیم تا جریان اعتراضات و جنگ دوازده روزه و ... همیشه با اطمینان میگفت امریکا هیچ غلطی نمیکنه
اسرائیل خیلی فوری به دست ایران به هلاکت میرسه و ...
یعنی جوری با اطمینان و با غرور صحبت میکرد که ادم فکر میکرد با خود خامنهای در ارتباط!
اونشب خبری ازش نبود
تا اینکه مرزبانی رو زدن و ما هرکاری کردیم باهاش ارتباط بگیریم نتونستیم و بعدا متوجه شدیم که شوهرش اونشب طبق فراخوان رییس هنگ توی مرزبانی شیف بوده و توی خواب تکه تکه شده! :(
یکم که جریان حملات کاهش پیدا کرد و اوضاع امن شد با بقیه دوستامون رفتیمو بهش سر زدیم...
دقیقا روزی که لاریجانی رو هم کشته بودن
اونجا یکی از دوستامون گفت خدا لعنتشون کنه همه رو کشتن، دوست عزادارم گفت بزار بکشن، بزار سرشون بیاد :|
و اونجا بود که مطمئن شدم چقد عقاید آدما میتونه بعد از فروپاشی منافعشون تغییر کنه!
هرچند اگه همچنان حکومت به نفع اونا پا بر جا بمونه قطعا اینا بازم جزو همون قشر از ما بهترونن (خانواده شهید)
دلم به حال دوستم خیلی میسوخت، من تا الان هیچ وقت نتونستم برای مرگ کسی خیلی راحت گریه کنم و ناراحت بشم ولی الان با دیدن دوستم یهو بغض کردم و اشک ریختم! شوهرش رو حتی یک بارم ندیده بودم، بیشتر به خاطر سرنوشت خود دوستم گریهام گرفت که حتی نتونستن جسد شوهرش رو درست و حسابی از زیر آوار پیدا کنن...
یادم میاد چند سال پیش همین دوستمون سر یه بحث الکی توی گروه به یکی از دوستای دیگمون که مذهبی نیست و توی گذشتهاش یسری خطاها داره سر آوردن اسم خامنهای گفت تو نباید اسم رهبرو به زبون بیاری چون نجسی و من ازت متنفرم:| و با این حرفش ما تا چند وقت شکه بودیم
اونیکی دوستمون اصلا باهاش بحث نکرد و حتی گفت من ازت ناراحت هم نیستم چون حدت همینه و از گروه میرم تا بیشتر از این باعث خجالت و نجاست نشم!
پارسال همینی که الان همسرشهیدِ رفت حج
ما رفتیم همگی بهش سر بزنیم در کمال تعجب اون دوست نجسمون هم اونجا بود! توی خلوت بهش گفتم اصلا از تو حلالیت طلبیده که حج رفته!؟ چجور اینجایی؟ گفت آره قبل رفتن بهم زنگ زده...
حالا هم اومده بود با هم رفتیم مراسم شوهرش!
دنیا خیلی کوچیکه، کارما واقعا وجود داره، انسانیت چیزی نیست که با چادر و حجاب و نماز و روزه و سینه چاک بودن برای رهبر به دست بیاد!