به صورت زنجیرواری دعوا کردم باهاش!
بعد ۴ سال زندگی یهو زد به سرم و هرچی از دهنم درومد بارش کردم! حرمت شکنی نهها! حرفایی که رو دلم سنگینی میکرد... به واسطه یسری رفتارهاش...
بهش گفتم نه حوصلتو دارم نه ازت خوشم میاد نه برام مهمی! :|
توی این سالهایی که با هم بودیم گه گداری بحثهای کوچیک داشتیم ولی اینمدلی نه!
اونم الان با وجود گیسو که بینهایت احساسی و مهربون🥹
نباید جلوش این کارو میکردم، نمیتونستم خودمو نگهدارم و اشکم یسره میریخت، همش با لبخند روبهروم وایساده بود میگفت گلیه، گفت دستتو بده بچرخیم، با اون لحن قشنگ خودش گفت کوچولووو نازی
میدونی! به این نتیجه رسیدم بزرگترین عشق و علاقهها هم بعد اومدن بچه تغییر میکنن! یه عشقی میاد که یکطرفهاست و شدید، با هیچی قابل مقایسه نیست، عشق صددرصدی و بیقید و شرطی که هیچ انتظار جبرانی ازش نداری... تمام قلبت رو صاحب میشه و تو خیلی چیزا دیگه برات مهم نیست، حداقل برای منی که مادرم اینجوری شده!
از طرفی وقتی یسری افکار غمزده به واسطه pms سراغت میاد و قلبتو مچاله میکنه با خودت میگی نکنه اینم بزرگ که شد رفتارش مثل بقیه عوض بشه! نکنه منو نخواد! نکنه اون نقطه منزجری بشم که ازش فراریه ولی به خاطر احترام مجبوره تحملم کنه!
پ.ن: همین الان اومده میگه دوباله گِیه؟ میگم نه مامان گریه نکردم، دستشو کشیده زیر چشمم که ببینه خیسه یا نه 🥹 من بشدت میمیرم براش😭