خانمی که خوابید بلند شدم رفتم تو حیاط مسواک زدم و به خاطر سردی هوا در حالی که میلرزیدم برگشتم و پناه بردم زیر پتو و کشیدمش رو سرم...
گاهی اصلا نمیفهمم چجوری میشه که مسخرهترین دلایل تو ذهنت انقد بزرگ میشه و غصهدارت میکنه که یهو عین بمب منفجر میشی و به زمین و زمان گیر میدی!
الان که فکرشو میکنم دلیل ناراحتی و دعوامو هم یادم نمیاد:| (پیاماس لعنتی!)
میلاد خیلی شخصیت آرومی داره، هیچوقت ندیدم صداش بالا بره، هر زمانی هم که من گیر دادم و باهاش دعوا کردم یا نق زدم و گلایه کردم اصلا جر و بحث نمیکنه! فقط اجازه میده من خالی شم... و تا میبینه من آروم شدم خیلی زود میاد از دل من درمیاره...
وقتی یه طرف رابطه اینجوری منطقی برخورد میکنه باعث میشه اون طرف عصبی(من) هم زیاد کشش نده، هرچند من خودمم خیلی آدم دعوایی و کینهای نیستم، فقط گاهی از خستگی میزنه به سرم!
پتو رو از پشت کنار زد و چسبید بهم و دستشو گذاشت زیر سرم و بغلم کرد، اشکامو که به واسطه افکار مزخرفم شروع به ریختن کرده بودن کنار زد و گفت که حالا دیگه از من بدت میاد و حوصلمو نداری! چرا انقد خری آخه! گریه نکن مگه من غیر از تو و گیسو کی رو دارم؟ دستشو گاز گرفتم و گفتم خر خودتی... و تموم شد... دونفری در حالی که به صدای جنگندهها گوش میدادیم یکم حرف زدیم و موضوع رو تمومش کردیم...
ترامپ گفته بود ۳۵۰۰ هدف دیگه مونده که باید بزنه، شهر ما خیلی وقته اَمن... تا الان فقط سه جا رو زده و تخریب کرده و کلی منطقه مونده که ما هر شب بعد شنیدن صدای جنگندهها منتظریم که بزنه ولی خبری نیست! بعد شنیدن این خبر حالا اونشب همه مردم توی کانالها و تماسها و ... بهم خبر میدادن که امشب گفته مرز رو میزنه! خلاصه با آمادگی برای اینکه اونشب زیر حمله جنگی بسر ببریم خوابیدیم... همچنان اَمنیم درست مثل آرامش قبل از طوفان و این استرس هر روزه که امشب نوبت ماست بالاخره ما رو به مرز جنون میرسونه
