00:22 1405/1/26 | مامان گیسو | 18 نظر | 13 پسند

خوندن بخش وسطش منو بدجور حرصی میکنه...

یاد بابام می‌افتم به همه کمک میکنه با همه مهربونه برای همه روشنفکره و دستش بازه و تا کسی بگه انقد پول داری بدی فوری بی اینکه ببینه اصلا طرف پولشو بهش برمیگرونه یا نه بهش کمک میکنه بعد نوبت به خودمون که می‌رسه نه اخلاق داره نه اعصاب‌داره نه پول داره نه هیچی :|

از طرفی دوباره منو یاد پسر پیش‌فعال آبجیم می‌ندازه که اذیت کردناش ته نداره، زبون کسی حالیش نیست و کار خودشو می‌کنه، از حرص دادن بقیه لذت می‌بره و می‌خنده و فقطم تو در و همسایه و دوست و آشنا و ... می‌تونه مامانش و مامانم و بابام و باباش تعریفش کنن که آره انقد خوبه انقد باهوشه انقدر فلان و بهمان

خلاصه حکایت ج.ا یه چیزی تو همین مایه‌هاست واسه من :(

درباره

جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم می‌چرخند و حرف‌هایی که شاید در هیاهوی روزمره گم می‌شوند. اینجا می‌نویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کرده‌ام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظه‌ای با واژه‌های من هم‌نشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه می‌بینید، تکه‌ای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابه‌لای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین: 1
  • بازدید امروز: 40
  • بازدید گوگل امروز: 0
  • بازدیدکنندگان امروز: 15
  • بازدیدکنندگان دیروز: 1
  • بازدیدکنندگان هفتگی: 29
  • بازدیدکنندگان ماهانه: 64