21:52 1405/1/8 | مامان گیسو | 12 نظر | 24 پسند

به صورت زنجیرواری دعوا کردم باهاش!

بعد ۴ سال زندگی یهو زد به سرم و هرچی از دهنم درومد بارش کردم! حرمت شکنی نه‌ها! حرفایی که رو دلم سنگینی می‌کرد... به واسطه یسری رفتارهاش...

بهش گفتم نه حوصلتو دارم نه ازت خوشم میاد نه برام مهمی! :|

توی این سالهایی که با هم بودیم گه گداری بحث‌های کوچیک داشتیم ولی اینمدلی نه!

اونم الان با وجود گیسو که بی‌نهایت احساسی و مهربون🥹

نباید جلوش این کارو میکردم، نمیتونستم خودمو نگه‌دارم و اشکم یسره می‌ریخت، همش با لبخند روبه‌روم وایساده بود میگفت گلیه، گفت دستتو بده بچرخیم، با اون لحن قشنگ خودش گفت کوچولووو نازی

میدونی! به این نتیجه رسیدم بزرگترین عشق و علاقه‌ها هم بعد اومدن بچه تغییر میکنن! یه عشقی میاد که یکطرفه‌است و شدید، با هیچی قابل مقایسه نیست، عشق صددرصدی و بی‌قید و شرطی که هیچ انتظار جبرانی ازش نداری... تمام قلبت رو صاحب میشه و تو خیلی چیزا دیگه برات مهم نیست، حداقل برای منی که مادرم اینجوری شده!

از طرفی وقتی یسری افکار غم‌زده به واسطه pms سراغت میاد و قلبتو مچاله میکنه با خودت میگی نکنه اینم بزرگ که شد رفتارش مثل بقیه عوض بشه! نکنه منو نخواد! نکنه اون نقطه منزجری بشم که ازش فراریه ولی به خاطر احترام مجبوره تحملم کنه!

 

پ.ن: همین الان اومده میگه دوباله گِیه؟ میگم نه مامان گریه نکردم، دستشو کشیده زیر چشمم که ببینه خیسه یا نه 🥹 من بشدت می‌میرم براش😭

15:50 1405/1/8 | مامان گیسو | 19 نظر | 41 پسند

یک عدد مرفه بی‌درد!

برچسب‌ها : #

جنگ

#

گیسو

#

مرفه بی‌درد

#

استرس

#

سال نو

00:50 1405/1/6 | مامان گیسو | 8 نظر | 22 پسند

تقریبا یک ماهه که جنگ‌زده شده‌ایم!

یادمه ما دقیقا پنجشنبه قبل جنگ از تهران برگشتیم و جمعه جنگ شروع شد!

و دقیقا روز دوم جنگ اولین حمله اینجا به مرزبانی که خیلی هم به خونه ما نزدیکه باعث شد کلی سرهنگ و سردار و سرباز و ... کشته شه!

یه جورایی اولین صداها حالت سورپرایز گونه‌ای داشت! ساعت ۳ شب در حالی که گیسو مست خواب بود و حتی تکون هم نخورد و من و شوهرم هم خیلی ریلکس بیدار شده بودیم و تو همون حالت فقط به صدای بمب‌ها کوش میدادیم!

دوست دوران دبیرستانم که تو یه گروه همکلاسیهامون همیشه با همدیگه در ارتباطیم و به واسطه شغل همسرش که سرگرد همین مرزبانی بود یکی از طرفدارهای دو آتیشه ج.آ و خامنه‌ای

اون شب هنوز اخبار ایران خبر مرگ خامنه‌ای رو تایید نکرده بود و این دوستمون برعکس همیشه که توی گروه حضور داشت و از همون قدیم تا جریان اعتراضات و جنگ دوازده‌ روزه و ... همیشه با اطمینان میگفت امریکا هیچ غلطی نمیکنه

اسرائیل خیلی فوری به دست ایران به هلاکت میرسه و ...

یعنی جوری با اطمینان و با غرور صحبت می‌کرد که ادم فکر می‌کرد با خود خامنه‌ای در ارتباط!

اونشب خبری ازش نبود

تا اینکه مرزبانی رو زدن و ما هرکاری کردیم باهاش ارتباط بگیریم نتونستیم و بعدا متوجه شدیم که شوهرش اونشب طبق فراخوان رییس هنگ توی مرزبانی شیف بوده و توی خواب تکه تکه شده! :(

یکم که جریان حملات کاهش پیدا کرد و اوضاع امن شد با بقیه دوستامون رفتیمو بهش سر زدیم...

دقیقا روزی که لاریجانی رو هم کشته بودن

اونجا یکی از دوستامون گفت خدا لعنتشون کنه همه رو کشتن، دوست عزادارم گفت بزار بکشن، بزار سرشون بیاد :|

و اونجا بود که مطمئن شدم چقد عقاید آدما میتونه بعد از فروپاشی منافعشون تغییر کنه!

هرچند اگه همچنان حکومت به نفع اونا پا بر جا بمونه قطعا اینا بازم جزو همون قشر از ما بهترونن (خانواده شهید)

دلم به حال دوستم خیلی می‌سوخت، من تا الان هیچ وقت نتونستم برای مرگ کسی خیلی راحت گریه کنم و ناراحت بشم ولی الان با دیدن دوستم یهو بغض کردم و اشک ریختم! شوهرش رو حتی یک بارم ندیده بودم، بیشتر به خاطر سرنوشت خود دوستم گریه‌ام گرفت که حتی نتونستن جسد شوهرش رو درست و حسابی از زیر آوار پیدا کنن...

یادم میاد چند سال پیش همین دوستمون سر یه بحث الکی توی گروه به یکی از دوستای دیگمون که مذهبی نیست و توی گذشته‌اش یسری خطاها داره سر آوردن اسم خامنه‌ای گفت تو نباید اسم رهبرو به زبون بیاری چون نجسی و من ازت متنفرم:| و با این حرفش ما تا چند وقت شکه بودیم

اونیکی دوستمون اصلا باهاش بحث نکرد و حتی گفت من ازت ناراحت هم نیستم چون حدت همینه و از گروه میرم تا بیشتر از این باعث خجالت و نجاست نشم!

پارسال همینی که الان همسرشهیدِ رفت حج

ما رفتیم همگی بهش سر بزنیم در کمال تعجب اون دوست نجسمون هم اونجا بود! توی خلوت بهش گفتم اصلا از تو حلالیت طلبیده که حج رفته!؟ چجور اینجایی؟ گفت آره قبل رفتن بهم زنگ زده...

حالا هم اومده بود با هم رفتیم مراسم شوهرش!

دنیا خیلی کوچیکه، کارما واقعا وجود داره، انسانیت چیزی نیست که با چادر و حجاب و نماز و روزه و سینه چاک بودن برای رهبر به دست بیاد!

01:19 1405/1/5 | مامان گیسو | 12 نظر | 26 پسند

دو روزه مشغول خوندن کتاب (خاطرات یک ابله سیاسی) بودم

توی این شرایطی که الان هستیم خیلی تونستم باهاش همزادپنداری کنم و خیلی شبیه حس و حال اینروزهامون بود :(

پدرم من و گیسو و مامانم رو برده بود بیرون شهر که هوایی عوض کنیم همینطور که هوای امروز شهر منو یاد این جمله از کتاب می‌انداخت:

اضطراب در هوا موج می‌زند مثل ساعات قبل از طوفان!

دخترمو که خواب بود محکم بغل گرفته بودم و افکارم همه جا در حال چرخیدن بود

کاش همه خواب بودیم و از خواب بیدار شیم و ببینیم همه چی برگشته به حالت عادی، خیلی چیزا عوض شده و می‌تونیم بی‌استرس و بدون نگرانی برای آینده زندگی کنیم!

با اینکه عید نوروز و همه جا سرسبز شده ولی میشه سایه جنگ رو همه جا دید! از شیشه‌های چسب زده خونه‌ها گرفته تا تعطیلی یسری کسب و کارها و حتی دیدن ماشینهای نظامی بیرون از شهر که مجبورن پاسگاه‌ها رو خالی کنن و برن تو زمین خالی روبه روی پاسگاه و چهارچشمی با استرس هر لحظه منتظر فرود اومدن موشک باشن!

در حالی که داشتم آهنگ مزخرفی که از پخش ماشین بابا می‌شندیدم رو گوش میدادم سری به گذشته زدم و با خودم گفتم چقد هر دهه سطح دغدغه‌های ما آدما عوض میشه!

یه زمانی عاشق این بودم که کنار پنجره ماشین بی سر و صدا و بدون توجه به بقیه و طرز فکرشون هندزفریمو فرو کنم تو گوشم و برم توی لاک تنهایی خودم!

ولی الان با وجود این وروجک دیگه نه تنها بفکر لاک تنهاییم نیستم بلکه تمام فکر و ذکر و حال و آینده‌ام شده این نیم‌وجبی که اصلا نمیدونم آخرش از من راضی هست یا نه!

این جنگ لعنتی روز به روز داره پیچیده‌تر میشه و حالا باید ۵ روز دیگه استرس بکشیم که ببینیم تهش قراره چی بشه!

17:45 1405/1/3 | مامان گیسو | 20 نظر | 21 پسند

چند روزیست که دست و ذلم به نوشتن نمی‌رود

سال جدید شروع شده و امسال بدتر از هر سال دیگه‌ای فس شده‌ام!

همیشه چند روز مانده به سال کلی تصمیمات جدید برای خودم در نظر میگیرم

یکیش همین نوشتن! ۵ روز مانده به عید رفته بودم یک دفتر خریده بودم که از این به بعد مثل گذشته توی دفتر بنویسم ولی الان از چنگ دخترم در امان نیست و نه تنها نتوانسته‌ام یک خط داخلش بنویسم بلکه کلا نوشتن داخل وبلاگ هم از سرم خارج شده

مخصوصا از وقتی متوجه شدم این پلتفرم هم مانند نرم‌افزارهای ایرانی شبیه گهواره خیلیها ممکنه گزارش نوشته‌ات را بزنند و بلاگیکس آنرا پاک کند! 🥲

من دنبال یک فضای شخصی‌ام با دوستانی از تبار خودم که حرفها و تجربه‌هایم را بشنوند، حرفها و تجربه‌هایشان را بشنوم...

دلم برای تلگرام بیشتر از پیش تنگ شده!!

نمیدانم چرا بعد از بیان چندین بار کانال شخصی زدم که نوشته‌هایم را داخلش بگذارم ولی بعد از چند وقت پاکش میکردم...

اخرین بار بعد از جریان اعتراضهای دی‌ماه بود که دوباره کانال ساخته بودم اما....!

سردرگمم توی این وادی بلاگیکس!

شما می‌خواین برای همیشه بمونید؟ هرچند معلوم نیست این نت لعنتی کی وصل میشه! تازه اونم اگه مشکلی برای برق و بقیه ماجراها پیش نیاد...

درباره

جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم می‌چرخند و حرف‌هایی که شاید در هیاهوی روزمره گم می‌شوند. اینجا می‌نویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کرده‌ام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظه‌ای با واژه‌های من هم‌نشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه می‌بینید، تکه‌ای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابه‌لای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین: 1
  • بازدید امروز: 1
  • بازدید گوگل امروز: 0
  • بازدیدکنندگان امروز: 1
  • بازدیدکنندگان دیروز: 6
  • بازدیدکنندگان هفتگی: 21
  • بازدیدکنندگان ماهانه: 6