این وقت شب دارم یکی یکی وبلاگ دوستایی که دنبال کردم رو سر میزنم و چقد پستهای نخونده دیدم!
یهو یاد قدیم افتادم...
دوستایی که توی پیوندهای وبلاگت دنبال کرده بودی میومدن کامنت میزاشتن که «پست جدید گذاشتم بهم سر بزن :دی»
بیان خوبیش این بود ستاره دوستایی که پست جدید میزاشتن روشن میشد و تو میفهمیدی
ولی اینجا تا نری ببینی متوجه نمیشی
نهایتش بخش دنبال کنندگانه که اونم خیلی درهمه
دلم یه برنامهریزی درست و حسابی میخواد
به مقدار زیادی تایم خالی و فضای اختصاصی نیاز دارم که با وجود این وروجک وابسته که لحظهای پیش کسی نمیره امکانش نیست!
طی این دوسالی که مادر بودم هیچ وقت خسته نشدم و از لحظه لحظهاش لذت بردم و میبرم
ولی امروز واقعا برای اولین بار حس کردم که خستهام! دلم کمی تنهایی میخواد.... :(
تو یکی از پستها که درباره رفتار مادرم نسبت به خودم نوشته بودم یکی از دوستان وبلاگ نویس فیلم loveable رو بهم معرفی کرد و گفت یاد این فیلم افتادم
دیشب نگاش کردم خیلی قشنگ و تاثیرگذار بود و آخرش بغضم گرفته بود 😭 خیلی کم پیش میاد فیلمی اشک من رو در بیاره، تنها فیلمی که باهاش عین ابر بهار گریه کردم سنگسار ثریا بود، حالا اینم چیزی نمونده بود اشکمو دربیاره😅
یه عادت خیییلی بدی که دارم تو بعضی کارا ثبات تصمیم گیری ندارم! مدام دنبال تغییراتم و این عادت کثیف بر میگرده به حس کمالگرایی مزخرفی که دارم و همیشه دنبال بهترینهام و هر چیزی انجام میدم خیلی زود بنظرم میرسه که اشتباه بوده و میشد که بهتر باشه و ادامه داستانهای ذهنی خودم نسبت به اون موضوع....
برای همین تو یه تصمیم انتحاری چند روز پیش یسری از پستهای وبلاگ رو حذف کردم :| چراکه فکر کردم نباید اینا رو مینوشتم، یا میتونستم بهتر بنویسم و خلاصه از این جور فکرا
از طرفی به ذهنم رسید که روز اول نتونستم عنوان و اسم و توضیحات بهتری برای وبلاگ در نظر بگیرم و اینارم امروز تغییر دادم :)
یادش به خیر اینستاگرام یا تلگرام هرکی پروفایل عوض میکرد استوری میزاشت که گمم نکنید
حالا مجبوریم اینجا اگه تغییری دادیم همینو بگیم
خلاصه که گمم نکنید :)
توضیحات: من به میلاد بیشتر وقتا میگم میلو و با اسم گیسو ستش کردم :دی
از طرفی خودم و میلو به گیسو میگیم بَچول که منظور بچه کوچولو هست
زین پس اینجا اگه اینجوری نوشتم منظور اینه
کتابو دستش گرفته میگه عه سه شنبهها با موری چه کتاب خوبی بود...
میگم خوندیش؟
با اطمینان میگه آره، همونی که آخرش خودکشی میکنه
میگن نه این خودکشی ندا...
نمیزاره ادامه حرفمو بزنم میگه آها همونی که کور میشه!
میگم نه اونکه خودش کتاب کوری، اونیکی هم مردی به نام اوه
میگه ای وای از خاطرم رفته بسکه کتاب میخونم!
مجبوری چُسی بیای اخه!
+از جریان قطعی نت اعتراضها به بعد آخرین کتابی که باز کردم خوندم این بود، فقط نمیدونم چرا حدود ده صفحهاش انگار برام طلسم شده و نمیتونم تمومش کنم :|
+ چقد اون بخش صفحات جدای بیان رو دوس داشتم، یه صفحه داشتم داخلش فقط کتابایی که میخوندم رو میزاشتم و اینجوری یادم میموندن و آرشیو میشدن... یه صفحه هم فیلمهایی که میدیدم، یه صفحه فقط جملات مینیمال، حالا اینجا بازم صفحات جدا داره ولی نمیفهمم چرا نمیشه آدرسی براشون تعیین کرد و داخل فیلد اصلی نمایششون داد! شما سر درمیارید؟
+ با اینکه کلی کتاب نخونده دارم ولی بازم دلم میخواد از زبون شما چندتا معرفی بشنوم، برام بنویسید
برچسبها : # کتاب
# سهشنبهها با موری