21:27 1405/1/10 | مامان گیسو | 24 نظر | 38 پسند

عصری بهش میگم مامان برنج میخوری؟ میگه نه واتر 😳😂

+خوشحالم که براش پکیج آموزش زبان گرفتم و داره جواب میده

+یه کار جالب دیگه هم حس میکنم امروز انجام داد دوس داشتم بنویسم، لعنت به فراموشی :|

13:46 1405/1/10 | مامان گیسو | 6 نظر | 21 پسند

خانمی که خوابید بلند شدم رفتم تو حیاط مسواک زدم و به خاطر سردی هوا در حالی که می‌لرزیدم برگشتم و پناه بردم زیر پتو و کشیدمش رو سرم...

گاهی اصلا نمیفهمم چجوری میشه که مسخره‌ترین دلایل تو ذهنت انقد بزرگ میشه و غصه‌دارت میکنه که یهو عین بمب منفجر میشی و به زمین و زمان گیر میدی!

الان که فکرشو می‌کنم دلیل ناراحتی و دعوامو هم یادم نمیاد:| (پی‌ام‌اس لعنتی!) 

میلاد خیلی شخصیت آرومی داره، هیچ‌وقت ندیدم صداش بالا بره، هر زمانی هم که من گیر دادم و باهاش دعوا کردم یا نق زدم و گلایه کردم اصلا جر و بحث نمیکنه! فقط اجازه میده من خالی شم... و تا میبینه من آروم شدم خیلی زود میاد از دل من درمیاره... 

وقتی یه طرف رابطه اینجوری منطقی برخورد می‌کنه باعث میشه اون طرف عصبی(من) هم زیاد کشش نده، هرچند من خودمم خیلی آدم دعوایی و کینه‌ای نیستم، فقط گاهی از خستگی میزنه به سرم!

پتو رو از پشت کنار زد و چسبید بهم و دستشو گذاشت زیر سرم و بغلم کرد، اشکامو که به واسطه افکار مزخرفم شروع به ریختن کرده بودن کنار زد و گفت که حالا دیگه از من بدت میاد و حوصلمو نداری! چرا انقد خری آخه! گریه نکن مگه من غیر از تو و گیسو کی رو دارم؟ دستشو گاز گرفتم و گفتم خر خودتی... و تموم شد... دونفری در حالی که به صدای جنگنده‌ها گوش میدادیم یکم حرف زدیم و موضوع رو تمومش کردیم...

ترامپ گفته بود ۳۵۰۰ هدف دیگه مونده که باید بزنه، شهر ما خیلی وقته اَمن... تا الان فقط سه جا رو زده و تخریب کرده و کلی منطقه مونده که ما هر شب بعد شنیدن صدای جنگنده‌ها منتظریم که بزنه ولی خبری نیست! بعد شنیدن این خبر حالا اونشب همه مردم توی کانالها و تماسها و ... بهم خبر می‌دادن که امشب گفته مرز رو میزنه! خلاصه با آمادگی برای اینکه اونشب زیر حمله جنگی بسر ببریم خوابیدیم... همچنان اَمنیم درست مثل آرامش قبل از طوفان و این استرس هر روزه که امشب نوبت ماست بالاخره ما رو به مرز جنون می‌رسونه

20:18 1405/1/9 | مامان گیسو | 22 نظر | 31 پسند

خوابوندن بچه‌ای که از صبح بیدار شده و تا الان نخوابیده از مهار کردن صدتا جنگنده و پهباد سخت‌تره:|

از طرفی میدونی تایم جالبی نیست و اگه بخوابه و یکم دیگه بیدار شه مجبوری شب بیداری زیادی تحمل کنی تا دوباره بخواب بره!

از طرفی اگه نخوابه انقد با نق زدن و بهونه گرفتن مغزتو سنباده میزنه که دیگه جونی برات نمیمونه!

هرچند سنش جوریه که دیگه بیشتر از این تحمل بیدار موندن نداره و تو هرکاریم کنی حداقل یه ساعت دیگه بیدار بمونه امکان نداره...

پ‌ن: حالا که خوابیده مغزم دنبال اینه که به کدوم کار باید برسم D:

+نوشتن +غذاخوردن +تکمیل سفارش بافتنی +کتاب خوندن +فیلم دیدن +جمع کردن اسباب‌بازیاش

بعدا نوشت: فقط تونستم هول هولکی شام بخورم، بعدش تو خواب گریه کرد مجبور شدم کنارش دراز بکشم، فوری دستشو انداخت گردنم و دیگه نزاشت تکون بخورم، از طرفی امروز مشخصه داره سرما می خوره، نگاه کردم دیدم تمام متخصصا از ۱۵ فروردین نوبت‌دهیشون شروع میشه، بیمارستان هم فقط یسری پزشک مزخرف عمومی داره که هیچی حالیشون نیست! هر جور شده از کنارش بلند شدم و رفتم داروخونه سر کوچه که براش دارو بگیرم، بسته بود... الان باباش رفته داروخونه وسط شهر

14:58 1405/1/9 | مامان گیسو | 6 نظر | 21 پسند

از لحظه‌ای که بیدار میشم تا لحظه‌ای که می‌خوابن ذهنم پر از متنها و حرفهاییه که دوس دارم بنویسمشون و ثبتشون کنم!

کلی تجربه دارم که گاهی تو حالت عادی از یاد خودم هم می‌رن مگه بعدا به تاریخچه مغزم رجوع کنم و دست و پا شکسته به یادشون بیارم! یکی از مهم‌ترین دلایل نوشتنم هم همینه که دوس دارم همه چی با جزییات ثبت بشه تا وقتی بعدا سراغش اومدم و خوندمش همون حس روزی که اتفاق افتاده رو بهم بده...

ولی خب با همه اینا خیلی کوتاهی میکنم توی ثبت کردن!

گاهی ذهنم بهم می‌ریزه و توی کنار هم قرار دادن جملات همراهیم نمیکنه

گاهی زمان و مکان مناسب وجود نداره

گاهی مشغول آشپزی‌ام گاهی کار گاهی بچه داری یا بازی با بچه و ...

+ یکی از دوستان دنبال‌کننده و وبلاگ‌نویسم توی گفتمان پیشنهاد داده که درباره ورزش و انگیزه و این چیزا بیشتر بنویسم شاید انگیزه‌ای بشه تو این روزهای جنگی، نوشتم که یادم بمونه این کارو انجام بدم

+ دخترم مدام زیر گوشم داره میگه مامان بغل و بیشتر از این نمیتونم به نوشتن این پست ادامه بدم... :| 

21:52 1405/1/8 | مامان گیسو | 12 نظر | 24 پسند

به صورت زنجیرواری دعوا کردم باهاش!

بعد ۴ سال زندگی یهو زد به سرم و هرچی از دهنم درومد بارش کردم! حرمت شکنی نه‌ها! حرفایی که رو دلم سنگینی می‌کرد... به واسطه یسری رفتارهاش...

بهش گفتم نه حوصلتو دارم نه ازت خوشم میاد نه برام مهمی! :|

توی این سالهایی که با هم بودیم گه گداری بحث‌های کوچیک داشتیم ولی اینمدلی نه!

اونم الان با وجود گیسو که بی‌نهایت احساسی و مهربون🥹

نباید جلوش این کارو میکردم، نمیتونستم خودمو نگه‌دارم و اشکم یسره می‌ریخت، همش با لبخند روبه‌روم وایساده بود میگفت گلیه، گفت دستتو بده بچرخیم، با اون لحن قشنگ خودش گفت کوچولووو نازی

میدونی! به این نتیجه رسیدم بزرگترین عشق و علاقه‌ها هم بعد اومدن بچه تغییر میکنن! یه عشقی میاد که یکطرفه‌است و شدید، با هیچی قابل مقایسه نیست، عشق صددرصدی و بی‌قید و شرطی که هیچ انتظار جبرانی ازش نداری... تمام قلبت رو صاحب میشه و تو خیلی چیزا دیگه برات مهم نیست، حداقل برای منی که مادرم اینجوری شده!

از طرفی وقتی یسری افکار غم‌زده به واسطه pms سراغت میاد و قلبتو مچاله میکنه با خودت میگی نکنه اینم بزرگ که شد رفتارش مثل بقیه عوض بشه! نکنه منو نخواد! نکنه اون نقطه منزجری بشم که ازش فراریه ولی به خاطر احترام مجبوره تحملم کنه!

 

پ.ن: همین الان اومده میگه دوباله گِیه؟ میگم نه مامان گریه نکردم، دستشو کشیده زیر چشمم که ببینه خیسه یا نه 🥹 من بشدت می‌میرم براش😭

درباره

جایی برای ثبت لحظات، فکرهایی که در سرم می‌چرخند و حرف‌هایی که شاید در هیاهوی روزمره گم می‌شوند. اینجا می‌نویسم تا هم خودم یادم نرود که چطور مسیر زندگی را طی کرده‌ام و هم اگر دوستی گذری به اینجا افتاد، لحظه‌ای با واژه‌های من هم‌نشین شود. فراری کوتاه از واقعیت به دنیای کلمات. هر چه می‌بینید، تکه‌ای از نگاه من به جهان است. امیدوارم لابه‌لای این سطرها، چیزی پیدا کنید که به دلتان بنشیند.

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین: 1
  • بازدید امروز: 1
  • بازدید گوگل امروز: 0
  • بازدیدکنندگان امروز: 1
  • بازدیدکنندگان دیروز: 6
  • بازدیدکنندگان هفتگی: 22
  • بازدیدکنندگان ماهانه: 7